سیدعلی و فاطمه الساداتسیدعلی و فاطمه السادات، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات (((علی و فاطمه ))) ما

اولین حرف زدن

فاطمه جون زودتر زبون امد در 3 ماهگی اقون میگفت و علی دوهفته بعدش شروع به اقون گفتن کرد مامان جون صبح ها که فاطمه سحرخیز بیدار میشد شروع به اقون گفتن با فاطمه میکرد و من و علی را بیدار میکردن   
27 آذر 1390

کی میشه با همین دستها مخترع دنیا بشید

فدای نگاه و توجه شما دوتا بشمممممممممممم فاطمه مامان در 23 خرداد 90 دستهاش را نگاه کرد و به انگشتهای کوچیکش توجه میکرد و علی مامان در 27 خرداد بود که دستای کوچولوشا به طرف چیزها دراز میکرد ولی هنوز قدرت نگهداریش را نداشت
27 آذر 1390

دلدردهای فاطمه جون

فاطمه جون دلدردهاش از یک ماه اول شروع شد و بعدازظهرها تا اخرشب گریه میکردو مامان خیلی اذیت شد وهیچ دوایی ارومت نمیکرد ومامان جون که خیلی به دعا و صلوات اعتقاد دارن شنیده بودن اگه یک تسبیح یاحسین بگی و گردن بچه بندازی اروم میشه و کار ما شده بود یا حسین گفتن و واقعا هم تاثیر داشت و اروم میشدی و مامان جون مرتب برات صلوات میفرستاد خلاصه دلدردهای فاطمه جون  تا اول 4 ماهگی ادامه داشت و دایی حمید و خاله  و زندایی خیلی کمک کردن اخه همش باید بغلت میکردیم و راهت میبردیم یادم یک شب که تنها بودم خونه مامان جون خیلی گریه کردم و از امامهاخواستم یادم نیست شهادت کدوم امام بود و ازشون ممنونم     ...
24 آذر 1390

نوروز 90

االهی فداتون بشم  که اولین نوروز تون را در خونه مامان جون هستیم و بابایی کنارمون نیست جاش خیلی خالیه ولی زودی میاد پیشمون انشا..... و شما عزیزهای مامان یک ماهه شدید کی میشه ذوق کردنتونا برایه نوروز  و سال جدید امدن و سفره هفتسین ببینمممممممممممممممممممممممم  علی مامان در 11 فروردین  ختنه شد ودر همون روز هم  اقای دکتر اولین گوشواره طلا را در گوش فاطمه کرد اخه فاطمه جون در روز دوم در بیمارستان گوشش را سوراخ کردن /طفلک پسرم خیلی گریه و ناله کرد و من  و مامان جون چند ساعتی تویه بغل راهش میبردیم  وبراش ارزو میکردم الهی این اولین و اخرین دردی باشه که کشیدی  مامانی
9 آذر 1390